تبليغاتX
شــب پرستـــــاره

یاد قلبت باشد

 یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده

 و شب و روز دعایش این است:

زیر این سقف بلند,هر کجایی هستی

 به سلامت باشی

و دلت همواره,محو شادی و تبسم باشد....

سرتو بذار رو شونمو

آروم بخواب گل بهار

من پیشتم تا خود صبح

چشماتو آروم هم بذار

*

اونقده بیدار می مونم

تا وقتی خوابت ببره

وقتی می خوابی رویا هم

ناز نگاتو می خره

*

کابوسو زندون می کنم

خواب بدو می سوزونم

مثل یه گنجیشک کوچیک

آروم بخواب مهربونم

*

دستت تو دستای منٍه

عزیز خوب نازنین

چشماتو آروم هم بذار

رو شاپر ابرا بشین

*

تا صبح برات شعرو غزل

لالایی عشق می خونم

چشماتو آروم هم بذار

من اینجا بیدار میمونم

*

حافظ خواب تو می شیم

منو خدای خوب دل

چشماتو فردا میبینم

خوب بخوابی

شبت به خیر

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

 

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

به سراپای تو لب می سودم

 

کاش چون نای شبان می خواندم

به نوای دل دیوانه ی تو

خفته بر هودج مواج نسیم

می گذشتم ز در خانه ی تو

 

کاش چون پرتو خورشید بهار

سحر از پنجره می تابیدم

از پس پرده ی لرزان حریر

رنگ چشمان تو را می دیدم

 

کاش در بزم فروزنده ی تو

خنده ی جام شرابی بودم

کاش در نیمه شبی درد آلود

سستی و مستی خوابی بودم

 

کاش چون آیینه روشن می شد

دلم از نقش تو و خنده ی تو

صبحگاهان به تنم می لغزید

گرمی دست نوازنده ی تو

 

کاش چون برگ خزان رقص مرا

نیمه شب ماه تماشا می کرد

در دل باغچه ی خانه ی تو

شور من ولوله بر پا می کرد

  

کاش از شاخه ی سرسبز حیات

گل اندوه مرا می چیدی

کاش در شعر من ای مایه ی عمر

شعله ی راز مرا می دیدی

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

پرنده نیز عاشق بود

گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند

*

از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد

*

نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید

*

ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا

*

اما !!

*

پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم

*

پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود
.....

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

يه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم

ترس تموم وجودمو برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم

سریع از کنار مرداب دور شدم

حالا وقتی که می بینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم

و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست

اون خودشو وقف مرداب کرده!!

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

گـــــــــــــــــل باقالـــــــــــــــــــی جونم

این وبو به خاطره دوست داشتنی که هنوز تو قلبم گرمو تازست ادامه می دم.

ولی وقتی حتی صاحبش قفل درشو باز نمی کنه ادامه دادنش چه فایده ای داره؟

فقط شده یه تسکین گاه واسه تموم روزایی که نیستی

واسه تموم ثانیه هایی که دارن بدون تو سپری می شن

نمی گم بیا بهم سر بزن

می گم بیا خونه خودتو روشن کن

مگه تو مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاهو  روشنایی خونت نیستی!

 

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

وقتی تو نیستی

هستم

              اما تنها              

        نه با تنهایی، که با یاد ِ داشتنت و حسرت نبودنت      

       کسی چه می داند چه غمی است، بودن       

       با نبودن تو       

      داشتن        

       با نداشتن آزادی و اختیار       

      وقتی تو نیستی        

     هستم، آری دارمت         

        اما چه بودنی و چه داشتنی؟     

     بودن و نبودن         

      داشتن و نداشتن        

     غم این است        

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

 

 

اگه بياي به ديدنم سر به ستاره مي زنم...

 هر چي ترانست مي خونم هر چي سكوته ميشكنم...

 تو اين هواي بيكسي با اين همه دلواپسي..

 ميميرمو جون مي كنم اگه به دادم نرسي...

 بايد بدوني اين دلم اسيرتو دستاي غم ...

 براي زنده موندنم بايد بياي به ديدنم...

 اگه بياي به ديدنم ميرم تو شهر قصه ها...

 واسه تو قصري مي سازم تو سرزمين رويا ها

  ميون اينهمه صدا صداي دلنشين توئي..

 بيا به خونه دلم كه آشناترين توئی..

 

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

 

گفتم که دوستت دارم" گفتی که باور نداری

گفتم این کلمه را از حفظ نمی گویم از ته دلم می گویم ، گفتی دلم را نیز باور نداری!

سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمانی خیس……

گونه ام خیس شد و قلبم شکست !

گفتی که تو قلبم را شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ، بلکه احساست در هم

شکست،

گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم ، من نیز سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم و

اشک ریختم!

گفتی بی خیالی از اشکهایم ،چیزی نگفتم ، و باز سکوت و یک آه تلخ!

گفتی کاش که عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه این دردها را دارد .

گفتی خسته شدی از همه کس ، گفتم که صبور باش عزیزم من با تو می مانم.

گفتی خیلی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است تنهایی را نمی شناسد!

و باز گفتی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است قلب یارش باید همان تنهایی او

باشد!

گفتی که این حرفایت تکراری است ، گفتم به جز تکرارش راهی نیست!

گفتی که آغوشم را میخواهی ، گفتم که منتظر بمان عزیزم!

گفتی که شانه هایم را میخواهی ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم!

گفتی که تو از حرفهایم پریشانی ، گفتم حرفی نیست و حرفهایت شکنجه ای بیش

نیست!

گفتی که لبخندی بزن ، گفتم که حس لبخند نیست

گفتم با اینکه این کلمه تکراری است و با اینکه باور نداری باز میگویم که دوستت دارم

چیزی نگفتی و سکوت کردی !

گفتم که دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمانم سرازیر شد!

و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار تو نیز مانند من اشک ریختی و با بغض و

صدای آهسته گفتی که من نیز تو را دوست می دارم عزیزم، لبخند تلخی بر لبانم


نشست و باز چشمان خیسم خیستر شد!!

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

حالا دیگر خوب می دانم

آرزوی آمدنت را هم

مثل سکوت زلال چشم هایت

به گور خیال های محال خواهم برد

مثل آرزوی لبخندی دور از تمسخر

اما بدان تا ابد روز آمدنت را فراموش نخواهم کرد

روزی که حس تازه ای را احساس کردم

زمانی که عشق را درک کردم

تنها شاهد اشک های شبانه ام

همین صفحه سفید و جوهر سیاه است

هرگز نخواستم فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببینی

همیشه بالش سکوت کنارم بود تا صدایم را نشنوی

اما تو که می دیدی

چه کنم …

گاهی این گریه های گهگاه

جای خالی تو را در غربت ترانه هایم پر می کند

تو را نمی دانم !

اگر گفت و لطف آدمی برای رهایی از تنهایی است

اگر نوشتن واگویه ها چراغی فراسوی دلتنگی است

و اگر تو می خوانی

پس می نویسم تا بدانی

من هستم تا عشق را در تو پیدا کنم

زندگی می کنم چون نخواستم مثل کسی باشم

زندگی می کنم تا جای خالی تو را در قلبم احساس نکنم

من عشق را زندگی می کنم !

من تو را می خواهم!

 

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

 

ماه منو می بینی چقدر نازه!!

دلم برات یه ذره شده ماه من!

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

این بازی دونفره نیست!

 

گفتم : کبوتر خوش بختی

گفتی : پَر!

گفتم ‍: گنجشک ِ آن همه آسودگی!

گفتی : پَر!

گفتم : پروانه ی پرسه های بی پایان!

گفتی : پَر!

گفتم : التماس ِ علاقه،

بیتابی ِ ترانه،

بیداری ِ بی حساب!

نگاهم کردی!

نه انگشتت از زمین ِ زندگی ام بلند شد،

نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید!

سکوت کردی که چشمه ی شبنم،

از شنزار ِ انتظار من بجوشد!

عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ این همه گریه!

و آخرین نگاه تو،

هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!

حالا - بدون ِ تو!-

رو به روی آینه می ایستم!

می گویم: زنبور ِ گزنده ی این همه انتظار،

کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!

و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گوید!

تکرار ِ آن بازی،

بدون ِ دست و صدای تو ممکن نیست!

پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،

باز هم می نویسم:

برگرد!

برگرد !

برگرد

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

 

"مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد"

 

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

 

 

یادت میاد گفتم یه روز                      اگه بری نابود میشم؟

 

گفتم که بی تو میمیرم                        تنها میشم،بی کس میشم

 

گفتی که باور ندارم                          این حرفای قشنگتو 

    

گفتی برو تموم بکن                         عشق ِ به ظاهرپاکتو

 

رفتم و اما عشقتو                             تموم نکردم به خدا 

      

نگه داشتم توی دلم                           عشق تو رو تا انتها

 

از اوج اسمون عشق                         به دره غم افتادم

       

به خاطر فراق تو                             با همه چی در افتادم

 

از خوندن بلبل و سار                        از باغ و گل بدم میاد

 

از دریا و خورشید و ماه                    از اسمون بدم میاد

 

دیگه واسم فرق نداره                        جنگل و صحرا نداره

 

امروز و فردا نداره                          هیچ چیزی معنا نداره

 

بهار من رفت ز برم                         خزان شده دور و برم

 

بال ندارم که بپرم                             چیده شده بال و پرم

 

دیدی چطور خوردم زمین؟                 دیدی چه گشته ام غمین؟

 

دیدی با رفتنت چطور                        شدم ذلیل و منزوی؟

 

حالا بهت ثابت شده؟                          حرفای اون روزای من

 

حرفای من دروغ نبود                       عشق قشنگ و ناز من

 

بیا تا با اومدنت                                دوباره من جون بگیرم

 

تا از توی دره غم                             بیرون بیام اوج بگیرم

 

دوباره پرواز بکنم                            تو اسمون عشق تو

 

پر از حیات و شور بشم                      با بودن کنار تو

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

گریه نمـــــــی کنم ، نه اینکه سنــــگم

گریه غـــــــــــرورمو بـــــهم می زنــــــه

مرد برای هضــــــــم دلتنـــگی هــــاش

گریه نمــــــــــی کنه ، قــــــدم می زنه

....

گریه نمی کـــــــنم ، نه اینکــه خــــوبم

نه اینکه دردی نیست ، نه اینکـه شادم

یه اتفاق نصــــــــــفه نیمـــــــــه ام که

یهـــــو میـــــــــــــون زندگی افـــــتادم

....

یه ماجــــــــــرای تلخ نا گـــــــــــــــزیرم

یه کهـــــــکشونم ، ولی بی ســــــتاره

یه قهــوه که هر چی شـــکر بریــــــزی

بازم هــــمون تلـــخی  نـــــــاب رو داره

....

اگه یکــــــــی باشه ، مـــــنــو بفهـمـه

براش غــــــرورمو بهــــــم مــی زنــــم

گریه که سهله ، زیر چتــر شـــونــــش

تا آخــــــــر دنیـــا قـــــــــدم مـــی زنم

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

یه روز بهم گفت : می خواهم باهات دوست بشم آخه می دونی من خیلی

تنهام ، بهش لبخند زدم و گفتم فکر خوبیه منم خیلی تنهام ، یه روز دیگه

بهم گفت: می خواهم تا ابد باهات بمونم آخه می دونی خیلی تنهام ، بهش

لبخند زدم و گفتم: آره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام ، یه روز دیگه

بهم گفت: می خواهم برم یه جای دور یه جایی که هیچ مزاحمی نباشه

وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام،

بهش لبخند زدم و گفتم : آره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام ، یه روز

تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه می دونی من اینجا

خیلی تنهام ، براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم فکر خوبیه منم خیلی

تنهام، یه روز دیگه تو نامه برام نوشت : من قراره با این دوستم تا ابد

زندگی کنم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام ، براش یه لبخند کشیدم و

زیرش نوشتم : آره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام !!! حالا دیگه اون

تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم

می کنه اینه که هنوز نمی دونه من خیلی خیلی تنهام.....

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

 

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،


با اعتماد زمان حالت را بگذران و  بدون ترس براي آينده آماده شو.


ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز .


شک هايت را باور نکن و  هيچگاه به باورهايت شک نکن.


زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد


مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی!

 حتی برای یک نفر


مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی


كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را


بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی


موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن


فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست


                                    ****نلسون ماندلا****

 

 

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

فرهاد مرو هوای من بارانیست

این کلبه غم بدون تو ویرانیست

تنها شدم میان گردی از غم

این جا دل من به عشق تو زندانیست

شیرین شده ام که بیستون را بکنی

هر چند که ادعای من حیرانیست!

امروز به قصر من بیا فرهادم

حالا که ملاقات توام پنهانیست

ای کاش که متهم به مردن بشوم

هر چند که جسم زنده هم قربانیست

امشب که روم خواب تو را خواهم دید

بیمار شدم نگاه تو درمانیست

فردا که صدا زنند مرا از ایوان

فهمند که نجوای دلم عرفانیست

قربانی عشق تو شدن باشم کاش!

از عشق بمردم

نگو نادانیست...

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

.

گفتم که بی تو میمیرم                        تنها میشم،بی کس میشم

 

گفتی که باور ندارم                          این حرفای قشنگتو 

    

گفتی برو تموم بکن                         عشق ِ به ظاهرپاکتو

 

رفتم و اما عشقتو                             تموم نکردم به خدا 

      

نگه داشتم توی دلم                           عشق تو رو تا انتها

 

از اوج اسمون عشق                         به دره غم افتادم

       

به خاطر فراق تو                             با همه چی در افتادم

 

از خوندن بلبل و سار                        از باغ و گل بدم میاد

 

از دریا و خورشید و ماه                    از اسمون بدم میاد

 

دیگه واسم فرق نداره                        جنگل و صحرا نداره

 

امروز و فردا نداره                          هیچ چیزی معنا نداره

 

بهار من رفت ز برم                         خزان شده دور و برم

 

بال ندارم که بپرم                             چیده شده بال و پرم

 

دیدی چطور خوردم زمین؟                 دیدی چه گشته ام غمین؟

 

دیدی با رفتنت چطور                        شدم ذلیل و منزوی؟

 

حالا بهت ثابت شده؟                          حرفای اون روزای من

 

حرفای من دروغ نبود                       عشق قشنگ و ناز من

 

بیا تا با اومدنت                                دوباره من جون بگیرم

 

تا از توی دره غم                             بیرون بیام اوج بگیرم

 

دوباره پرواز بکنم                            تو اسمون عشق تو

 

پر از حیات و شور بشم                      با بودن کنار تو

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

.

تو با مني هرجا برم مهر تو بند جونمه

عشقت نميره از سرم تو پوست و استخونمه

يکدم اگه نبينمت يه دنيا دلتنگت ميشم

نگاه دريايي تو آبيه روي آتيشم

واست دلم واست تنم , واست تمام زندگيم!



از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگيم

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه

همنفس قسمت من دوست دارم يه عالمه

قشنگ ترين خاطره هام با تو و از تو گفتنه

آرامش وجود من صداي تو شنیدنه!!!

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

.

 

از خورشید پرسیدم : این نور چیست؟

 

او گفت: هزاران سال است که در عشق ماه می سوزم

 

و هر طلوع به خودم قول می دهم که دیگر امشب غروب نکنم

 

تا عشقم را به ماه پیشکش کنم, اما صد افسوس!

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

.

واقعا چقدر من خوش شانسم!!!!

بعد ۱ ماه اومدم سر وب به امید اینکه حد اقل یه جواب کوتاهی داده باشی اما.....

امیدوارم هرجا هستی خوش باشی.

دیگه آرزویی ندارم.

آسمونی باش مثل همین رنگ آبی پاک و زلال

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

.........

چقدر خوشحالم که روزگار منو انقدر راحت از ذهنت پاک کرد و چقدر خوشحالم که هر روز که می گذره بیشتر دلتنگت می شم.نمی دونم حتی دیگه می یای به وبت سر بزنی یا نه!!

خوشحالم که چیزای خیلی بهتری جای منو واست پر کردن که دیگه وقت یه sms کوچیکم بهم نداری!!

دیگه حتی برات مهم نیستم که ببینی زندم یا مرده!

اما یه خواهش کوچیک دارم هر چند وقت یه بار sms بده نمی خوام حال منو بپرسی فقط بهم بگو حالت خوبه و بهت خوش می گذره به خدا دیگه هیچی ازت نمی خوام قول می دم .

ای کاش یکی به دلت بندازه که بیای یه سری به وب بزنی!!

خدایا

sms بده خب منتظرمااااااا

 

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

.........

 

گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستم من......

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |

.........

عطرتو آمیزه ای ازجنس نور

 

چشم تو رویای من در این عبور

 

زندگی بی تو حبابی روی آب

 

همچو جسم مرده ای خفته به گور

 

شاخه ای پژمرده بودم در چمن

 

آب و مهری ناب داد بهر من

 

بودنت یاد آور امید و بس

 

بهتر از صد باغ گل از یاسمن

 

عطر یاس من گلی زیبا سرشت

 

عطر یاسی کم نداری از بهشت

 

مهربانی قبله و آیین توست

 

عشق تو گشته عجین با سر نوشت

نوشته شده در ساعت توسط فاطیما جون |


tkbleak.com